|
داستان تولد كوروش كبير از اين قرار بوده كه استياك (اژدهاك)شاه ماد دخترش ماندانا را به عقد يكي از امراي پارس به نام كمبوجيه دراورد . يك شب استياك خواب ديد كه از بطن دخترش ماندانا يك درخت تاك مي رويد كه ساقه هاي ان از هشت جهت به حركت در امدند و نه تنها كشور ماد بلكه كمتر از يك ساعت تمام كشورهاي اسيا را زردپوش كرد . و استياك هر چه تلاش كرد نتوانست كشورش ماد را پيدا كند كه ناگهان صداي شيپور پاسبان او را از خواب بيدار كرد استياك كه در كتيبه هاي بدست امده از بابل اسمش را به شكل (( ايشتوويگو )) نوشته اند بعد از بيدار شدن از خواب به فكر فرو رفت و كساني را كه در تعبير خواب بصيرت داشتند را احضار كرده و پس از تعريف خواب خود تعبير ان را از انان خواست . هرودوت مورخ يوناني ميگويد خواب گزاران بعد از شنيدن واقعه خواب از زبان استياك با يكديگر مشورت كردند و در پايان خواب پادشاه را اين طور تعبير كردند كه از دختر او پسري به دنيا خواهد امد كه كشور ماد و ساير كشورها را مسخر خواهد كرد و سلطنت ماد را منقرض خواهد شد.آستياك با شنيدن اين تعبير خشمگين شد و تصميم گرفت اگر از دخترش پسري به دنبا امد بلافاصله او را به هلاكت برساند تا اينكه به سن رشد نرسد كه دودمان سلطنتي ماد را منقرض نمايد. بعد از چند ماه ماندانا پسري (كوروش كبير)به دنيا آورد بلافاصله آستياك او را گرفته و به يكي از نديمان خود به نام هارپاكوس سپرد و گفت او را به قتل برساند . هارپاك كودك را به مرد چوپاني به نام ميترادات(ميتريداتس) سپرد كه با خود به صحرا ببرد و او را در جايي كه حيوانات درنده هستند بگذارد تا او را بخورند و معدوم نمايند.از قضا در همان روز زن ميترادات وضع حمل كرده بود و پسري مرده به دنيا آورده بود و ميترادات پس از در ميان گذاشتن موضوع با همسرش لباس شاهزاده را تن كودك مرده كرد و او را به صحرا برد و در انجا قرار داد و از ان فقط لباس پاره پاره و خون الود باقي ماند و هارپاكوس پس از ديدن جسد باور كرد كه شاهزاده از بين رفته است و موضوع را به استياك گزارش دادو خاطر او را آسوده ساخت ميت رادات كه از هارپاكوس شنيده بود كه آن طفل فرزند كمبوجيه است نام او را كوروش نهاد اين مرد چوپان گر چه گاوچران بود اما با سواد و انديشمند بود و وقتي كه ان پسر قدري بزرگ شد او را به مكتب فرستاد و هنوز به سن هشت سالگي نرسيده بود كه با الفباي بزرگ ايراني كه نزديك چهارصد حرف داشت آشنا شد و ميتوانست بنويسد اين در حالي بود كه محصلين ديگر در سن چهارده سالگي اين الفبا را فرا ميگرفتند. بالاخره زماني كه ميترادات ديد كه كوروش پشت لبش سبز شده فهميد كه به سن پانزده سالگي رسيده است و تصميم گرفت راز هويت واقعي كوروش را به به او بگويد سپس او را به آتشكده اي در طبس برد و راز را به او گفت واين بود خلاصه اي از راز تولد كوروش كبير .......
|
|